محمد بن حسين البيهقي
499
تاريخ بيهقى ( فارسي )
بركشيدگان 1 سلطان پدر نبايد كه به قصد ناچيز 2 گردند . و اين وزير سخت نالان است و دل از خويشتن برداشته ، مىخواهد كه پيش از گذشته شدن انتقامى بكشد . بو القاسم كثير حقّ خدمت قديم دارد و وجيه 3 گشته است ، اگر رأى عالى بيند ، وى را دريافته شود 4 » امير چون بر اين واقف شد ، فرمود كه تو كه بونصرى ، به بهانهء عيادت 5 نزديك خواجهء بزرگ رو تا عبدوس 6 بر اثر تو 7 بيايد و عيادت برساند از ما 8 و آنچه بايد كرد درين باب بكند . بونصر برفت چون به سراى وزير رسيد ، ابو القاسم كثير را ديد در صفّه 9 ، با وى مناظرهء مال 10 مىرفت و مستخرج 11 و عقابين و تازيانه و شكنجهها 12 آورده و جلّاد آمده 13 و پيغام درشت مىآوردند از خواجهء بزرگ . بونصر مستخرج را و ديگر قوم 14 را گفت : يك ساعت اين حديث در توقّف داريد 15 ، چندانكه 16 من خواجه را ببينم . و نزديك خواجه رفت ، او را ديد در صدرى 17 خلوتگونه 18 پشت بازنهاده 19 و سخت انديشهمند و نالان . بونصر گفت : خداوند چگونه مىباشد ؟ خواجه گفت امروز بهترم ، و لكن هر ساعت مرا تنگدل كند اين نبسهء كثير 20 ؛ اين مردك مالى بدزديده و در دل كرده كه ببرد ، و نداند كه من پيش تا 21 بميرم از ديده و دندان وى برخواهم كشيد 22 ، و مىفرمايم كه تا بر عقابينش كشند و مىزنند تا آنچه برده است بازدهد . بونصر گفت : خداوند در تاب چرا مىشود 23 ؟ ابو القاسم به هيچ حال زهره 24 ندارد كه مال بيت المال ببرد ؛ و اگر فرمايى نزديك وى روم و پنبه از گوش وى بيرون كنم 25 . گفت كرا نكند 26 ، خود سزاى خود بيند . درين بودند كه عبدوس دررسيد 27 و خدمت كرد و گفت : خداوند سلطان مىپرسد 28 و مىگويد كه امروز خواجه را 29 چگونه است ؟ بالش بوسه داد 30 و گفت : اكنون به دولت خداوند بهتر است ، يكى 31 درين دو سه روز چنان شوم كه به خدمت توانم آمد . عبدوس گفت : خداوند مىگويد « مىشنويم خواجهء بزرگ رنجى بزرگ بيرون طاقت 32 بر خويش مىنهد و دلتنگ مىشود و باعمال بو القاسم كثير درپيچيده است از جهت مال ، و كس زهره ندارد كه مال بيت المال را بتواند برد ، اين رنج بر خويشتن ننهد . آنچه از ابو القاسم مىبايد ستد ، مبلغ آن